بابا طاهر عريان ، سيد على همدانى ، خواجه عبد الله انصارى
آئينه بينايان 155
مقامات عارفان ( آئينه بينايان ، اسرار النقطه ، آئين رهروان ) ( فارسى )
ظاهر مىشود از علوم براى غير عارف ولى از مخلوقات ، آن اجمالى علمها است بلكه براى ولى هم كه بر علوم اسرار تفصيلى لسانى ناطق نشده از خود و خبردار نشده مگر با مشيت و ارادهء حق كه ظاهر كرده اجمالى آنها را با تفصيل براى اهل ولايت كه خواسته « خفىّ لعزيز الغيرة لأهل الولاية » و اين خفا و اجمال از سايرين براى غيرتيست كه حقتعالى مقرر فرموده براى اهل ولايت كه علوم اسرار ايشان از ديگران مخفى و روى شواهد مليحهء نكاتشان ممسوس هر نامحرمى نيست لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ * مدّعى خواست كه آيد به تماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد * * * * زبان اهل دريا را نداند مرد صحرائى * الا اى مغربى كم گو زبان اهل دريا را « حقيقة الغربة الرّجوع الى الحقّ بلا طريق و لا شكل » حقيقت غربت در اصطلاح رجوع است بسوى حق بدون طريق مخصوص و بىشكل يعنى باطن عبد به حق راجع گردد و از خلق غريب است نه با طريقى از طريق مردم ، و نه با شكل مخصوصى از اشكال تا مردم بشناسند ، بلكه بهطورىكه احدى از باطن آنها بواسطهء عدم تغيير شكل و راه معاشرت ملتفت و باخبر نشود « الغربة فقد كلّ السّلوّ » غربت نايابى تمام تسلّيهاست چون حديث نبوى است صلّى اللّه عليه و آله كه « طلب الحقّ غربة » و درجهء متوسّط غربت براى متوسّطان ، غربت حال است ، يعنى حالى براى مرد صالح مىباشد ، كه نظير آن در زمان او پيدا نمىشود ، مانند اينكه در زمان فاسد واقع گردد ميان قوم فاسد يا عالمى باشد ميان قوم جاهل ، پس غربت چنان شخص ، غربتى است ، كه ابدا با چيزى تسلّى و آرامى ندارد ، كه نه زمانه مجانس است براى كثرت هرج و مرج و فتنه ، و نه مردم قوم او ، با او مجانست دارند غير از جمع باطن با حق « وجدك فى الغربة من وجد الفرقة » وجد و حال پيدا كردن تو در غربت از دريافتن فراق است يعنى در وجدى كه براى سالك متوسّط حاصل شده و روى مىدهد ، بقيّهء وجودى هست اينست كه وجد مىكند ، پس وجد او از عالم فرقت و تفرقه است يا از فرقت موجود است ، ولى عارف كامل را وجود مشهود مىباشد ، نه وجد زيرا كه در مقام وجود آثار هستى نمانده غير از موجود و وجود ، و در وجد تلوين مىباشد ، ولى وجود از تلوين صاف است و اين معنى اشاره است ولى اگر لفظ « وجد » فعل باشد محتمل است يعنى پيدا مىكند ترا در غربت